شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۲

اين اديتور دقيقا پنجاه و هفت دقيقه است كه بازه و من هنوز نوشته ام رو پيست نكردم ! آخه سخته دوستا و آشناها مي خوننش !!

مي خواهم بگويمت
مي خواهمت بگويم
كلمه ها هرگز به گرد پاي احساسم نمي رسند
با كدام كلام بگويمت ؟
عاجزند مي داني
مانند من در برابرت

:: قهوه ، پيتزا ؛ قهوه شيرين بود به مامانم گفتم كاش شكر نمي ريختي يادم افتاد اگه تو بودي كلي مسخره بازي در مي آوردي كه نمي شه ظرف شكر رو توش خالي كرد ؟!! عمو مجيد به پيتزاش سس تند مي زد يه ذره سس تند زدم طعم دهنم تلخ شد يادم افتاد اگه تو بودي فلفل سياه و خالي مي كردي منم عطسه مي كردم !!

حضور غايبت هميشگي است
باور تعلقت هميشگي است
مــــــا هميشگي است
ماندني مانند اسمم

:: باز «فراتر از بودن» رو خوندم «محال است اين جمله را به زمان گذشته بنويسم» برات كه اين تيكه اش رو خوندم گفتي قشنگه .

تو راست مي گويي
حال را به گذشته ي معلوم نفروختيم
به آينده ي نامعلوم هم نمي فروشيم
هميشه حال است هميشه

:: رسما طبق عادت آنلاينم و چراغم روشن ، كاري ندارم جز آپديت كردن !

اينجا نوشتن سخت است
به سختيش مي ارزد .

:: لطفا كسي نظري نداشته باشه ! مرسي !!

هیچ نظری موجود نیست: