دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۳

نازك نارنجي و بي مخاطب نوشت ها !!

نوشتنش خوب نيست براي چهارنفرمون براي من كه اعتراف نامه اي بيش نيست براي مانا براي پدر خانواده براي فرشته ي نجاتي كه دوست داشت فريادش شنيده بشه .

نوشتن از همون پنج شنبه هاي پائيز و زمستان هواي سرد بيرون هواي مهربون تو ماشين، ساعت يك ظهر سيد خندان ،پياده روي تا دربه در و غروب و پيتزا خوري هاي پر خنده و پر ماجرا، تاب بازي هاي تو ، پدر بودن تو ، پارك و سينما و خيابان گردي و دكتر بهشتي و پس پشت مردمكانم ، كلاس زبان دير رسيده و دو در شده ي من ،حال من بي توي عصار، آخرين و آخرين بار و خيابان عراقي ، همان رابطه ي چهارنفره حتي اون چهار روزي كه نبودم و شما بوديد ، براي روز رسيدن بعد از سفر ، شبهاي روشن ،حتي شهر كتاب برج آرين ، كوچه رازي كنار سفارت كه كلي وسوسه مون كرد براي تنها تو ايستگاه نشستن و نوشتن تو ، براي پياده روي با تو ،براي پست چهار نفرمون ، براي شبهاي بيداري پيش مانا ، براي هواي اتاق مانا تو همون روزا ، براي كتابهايي كه بهم دادي ، براي خريد كادوي تولدت تو همون روز باراني ، براي تمام شنبه هاي باراني مانا ، براي تلفنهاي 8:30 شب ، براي شب يلدا ، براي اون يه عالمه چت كه پرينتش تو كيفت بود ، براي اون رابط كيبود كه هنوز گوشه ي كمدمه ، براي روز اول اول ، براي تمام صعود ها، دلم براي همشون تنگه هر چي بيشتر مينويسم هرچي بيشتر جزئيات يادم ميوفته بغضم نزديكتر به گريه ميشه !!
نه بهتره بازم مثل آدم بزرگهاي قصه بشيم ، بهتره بازم يه عالمه منطق به ميخ بكشيم ، آره بلاخره يه دوره بود و تموم شد .
ميدونيد !! الان ميبينم روزهاي دوست داشتني بود اما اصلا دوست ندارم تكرار بشه شايد تا آخر عمرمون يه عالمه چهارتاي ديگه باشيم اما نه چهارتائي كه مانا بهترين باشه نه براي تو فقط كه براي چهارتامون ، نه چهارتائي كه من تو يه عالمه پياده روي سكوت كنم و نتوانم بگم اگه حالم بده اگه اوضاعم اينه از خودته ، چهارتائي كه هيچ وقت پدرش برام بابا نباشه.
راستي فرشته ي نجات يادته يادته قرار بود معجزه كني يادته قرار بود دستامو تو محكم بگيري يادته قرار بود اگه دور دور هم كه باشم بازم دستام تو دستات باشه .. هه هه ديدي چي شد روزي كه خواستم منم دستاتو بگيرم جا خالي دادي .. تو نفهميدي تو هيچ وفت نفهميدي از همون اوله اول از همون دوشنبه از همون هواي باروني شك وارد كردي نفهميدي كه خوب بودم و بد شدم نفهميدي كه اومدي مشكلم و حل كني و خودت مشكلم شدي حق ميدهم بهت كه تو اون همه پياده روي تمام حرفها رو به هيچ رسوندم و وقتي خواستم بگم انقدر دير شده بود كه پيچ كوچه رو پيچيدي حتي سايه ات رو هم نديدم !!
بهتره هر چهار تا مون بخوانيم و بعدشم يادمون نياد كه چي شده !! شايد نوشتنش براي چهارتامون خوب نباشه !! اما نوشتم چون ديگه نميخوام دير برسم چون بايد ميگفتم و راحت ميشديم خيلي تنهايي حملشون كردم به احترام خيلي چيزا بايد قسمتش ميكردم .. فقط يادتون باشه بعدش نبايد يادمون بياد چي شده !!
پانيذ

هیچ نظری موجود نیست: