جمعه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۶

این ابرها را
من در قاب پنجره نگذاشته‌ام
که بردارم
اگر آفتاب نمی‌تابد
تقصیر من نیست
با این همه شرمنده‌ی توأم
خانه‌ام
در مرز خواب و بیداری‌ست
زیر پلک کابوس‌ها
مرا ببخش اگر دوستت دارم
و کاری از دستم بر نمی‌آید.

رسول یونان

۶ نظر:

معصومه گفت...

من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو چه داری ؟
همه چیز

ناشناس گفت...

منم بودم............ به خدا بودم درسته دو سال میگذره ولی به خدا بودم......

ناشناس گفت...

باید بود تا دوسطر آخر این شعر را فهمید....

ناشناس گفت...

mara bebakhsh ke doostat daram
va kari az dastam bar nemiayad!

shode mashghe shab o rooze man...

ناشناس گفت...

می دانم دوستم می داری عزیزکم
می دانم که دوستم می داری
سعیت را بکن

ناشناس گفت...

دشمنت شرمنده باشد
دوست داشتنت برایم زیباست
بخششی در کار نیست!