جمعه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۶

زندگی این روزها همین قدر اپیزودیک است که این پست قرار است باشد. دفترها و نوشته ها و فکرهایم را جمع می کنم و می آورم اینجا تا بتوانم چیز بدرد بخوری بنویسم، حس می کنم اگر اینها را ننویسم به چیزی ظلم کرده ام!

1. بله خودم هستم، بله مرداد ِ تقویمی درست همان شب که با خود نویس سبز نوشتم «بله مرداد درست همین امشب تمام می شود» تمام شد! مرداد امسال فقط چرخید و انقدر چرخید که سر همه گیج رفت. مرداد امسال هیچ اتفاقی نیافتاد. مرداد امسال حتی شروع نشد که بخواهد تمام شود و این درست مثل وقتهایی است که آدم می آید و می گوید: دیگر دلم برای نبودنت هم تنگ است.

2. من وسط بازی شما چکار می کردم آن همه ماه؟ نه آخر باید بالاخره معلوم شود که من وسط بازی شما چکار می کردم! حالا که با این همه فاصله (تو با پوزخند بگو این همه فاصله؟) نگاه می کنم مکرر می پرسم من آنجا میان بازی ای که بازی من نبود چکار می کردم؟ من لعنتی اصلا جایم آنجا نبود، توی لعنتی اصلا ... ترا ساخته اند که ... مرا ساخته اند که ... مرا ساخته اند که بعد از آن همه فریاد و تقلا حالا سکوت کنم و بفهمم که از آن حس های غلیظ است دوست داشتن تو که نیازی به ابراز ندارد.

3. زندگی سکه ای آرامش عجیبی به آدم می دهد. واقعا لازم نیست مدام فکر کنی و تصمیم بگیری، راه های ساده تری هم برای انتخاب است. بله انتخاب ... هدا چه خوب گفت:
بر این باورم انتخاب، برگزیدن بهترین راهی که می خواهیم نیست. رهایی از وسوسه برگزیدن راه های دیگری است که شاید زمانی خیلی بهتر از چیزی باشد که در حال حاضر انتخاب کردیم.
حقیقت این است که ما انتخاب می کنیم نه برای آن که چیزی، راهی، کسی را که برگزیدیم بهترین است. انتخاب می کنیم برای آن که خلاص شویم. از تردید، از ترس، از ناتوانی، از دلهره.

و چرا همیشه آخرین اسمارتیز ته قوطی زرد است هدا جان؟! این سوال را از یک مانای بی مسئولیت بد قول اما شرمسار بپذیر.

4. نمی دانم چه بلایی سر روح آن آجرها آمده. من از بید مجنون حرف می زنم و صندلی های سفید. تو خوب می دانی یعنی چه. من هیچ نمی دانم چرا آنجا دیگر بهترین اتفاق روزهای تاریک نیست هر چقدر هم عزیز و خواستنی باشد. عینکم را هم که بالا بزنی - برای بهتر دیدن - روح آن ساختمان بر نمی گردد. نمی دانم اصلا این بلایی که نازل شد سر روح آن ساختمان بود یا روح خود ما. یک کداممان باید روسپی شده باشیم انقدر که در دسترسیم. پاییز که بیاید، این کلاس های تو در تو که تمام شود... روح آن ساختمان بر می گردد.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

what happen to u?

ناشناس گفت...

چقدر اين نوشته هدي خانوم طعم تلخه زندگي رو به آدم ياد آور ميشه!!!!!!! چه تلخه اين زندگي!