جمعه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۶

5. حکایت ما هنوز حکایت بی حکایتی هاست. قصه پیوسته رفتن است و ترس از ماندن و جایی نامطلوب بند شدن. حکایت ترس از افتادن از لانه است به جایی پایین تر از شاخه های درخت، گنجشک وار. قصه همان است که بارها خوانده شد. آنقدر که کلماتش در گوش ها به هرز رفت و دیگر از سر تکراری بودن شنیده هم نشد که قصه تکراری شنیدنی نیست هر چه باشد.

6.خیلی قدیم ها سرامیک های سفید جان می داد برای اینکه بکگراند کادوی بنفش با ربان های نقره ای بنفش گران قیمتش بشود و تو هی عکس بگیری و عکس بگیری. حالا اما سرامیک های سفید جان می دهد برای رژه ی سوسک های کوچک و بور تا تو بیایی و وقت کشتنشان رد کثیفی روی سرامیک بگذاری و بعد تی را بگیری و بکشی روی سفیدی سرامیک.

هیچ نظری موجود نیست: