سوال: چگونه یک لیسانسیه بشویم؟
ابتدا به ساکن لازم است شما دانشجو بشوید، حالا در هر رشتهای حتی اگر شده مترجمی زبان آلمانی.
سپس لازم و واجب میشود که شما خرخون باشید، ترم یک از استاد اتریشی نمره بیست بگیرید !! سپس همه فکر میکنند شما دو رگه هستید !! از اینجا به بعد کار آسان میشود ترمهای بعد هر چقدر خواستید درس نخوانید، عاشق شوید، فارغ شوید و خلاصه هر غلطی خواستید بکنید اما اسراف نکنید !!
بعد از این کارها دیگر همه چیز از اراده شما خارج میشود، ناگهان مجبور میشوید به لیسانسیه شدن، البته این شتری است که در خانه هر کسی میخوابد حالا بعضیها زودتر بعضیها دیرتر، بستگی دارد چقدر شاشتان تند باشد دوست عزیز !!
و اما ترم آخر هی زجه موره میزنید، هی عکسها و خاطرات را مرور میکنید، هی بغض میکنید و چانهتان به طرز زیبایی تکان تکان میخورد !! اشک در چشمانتان حلقه میزند و شانه را میزنید تنگ موهایتان !! و ترانه های غمگین ِ اینچنینی زیر لب زمزمه می کنید: "تو اگه باهام قهری من که آشتی ام ..." !!!
نهایتا هر بار دوستان غیر لیسانسیه به شما زنگ میزنند منزل نیستید، چرا که یک چیزی حدود هزار واحد برداشتهاید ترم آخری برای حسن خطام، هر بار در دانشگاه دوستان را میبینید در حال دویدن دنبال کارهای اداری لیسانسیه شدن هستید، قرار مدار جشن لیسانسیگی را میگذارید و ... !!!!
تازه الباقی مواقع را هم در حال عکس گرفتن با کلیه عوامل و دست اندرکاران دانشگاه هستید، اصلا یک عکاس استخدام کردهاید تمام وقت از شما و رئیس دانشگاه عکس بگیرد، بعدش از شما و معاون رئیس دانشگاه عکس بگیرد، بعدش از شما و منشی معاون دانشگاه عکس بگیرد و همینجور میآیید پایین تا جایی که از شما و نیمکت زرده ی دانشگاه عکس بگیرد، خلاصه خودتان را خفه میکنید با عکاس بازی !!
عوارض لیسانسیهشدن:
لیسانسیهشدن یک چیزی است مثل مادر شدن، اصلا حسابی خلق و خویتان عوض میشود، یکهو ویار هاتداگهای دانشگاه را میکنید، راه رفتنتان عوض میشود، یک دستتان را میزنید به کمرتان، مدرک لیسانسیهبودگیتان هم که همیشه آن دستتان است !! همش حس میکنید یک ماهی کوچولو توی دلتان تکان میخورد و هی مایلید که خاله قربانش برود !! خلاصه خیلی تغییرات روحی هم میکنید، صبور میشوید، مهربان میشوید، چارهای نیست مجبورید بنشینید خانه و سماق بمکید، خب این اخلاقیات لازم میشود برای روزهای خانه نشینی و چشم انتظار خواستگار نشینی و دیگر همنشینیها و جانشینیها و...!!
لیسانسیهگی یک چیزی است مثل زایمان، در مثال بالا هم عرض کردم! افسردگی دارد بعدش حسابی. شما مجبور میشوید بروید تنهایی دنبال کار بگردید و هی به دیوار بخورید بعدش افسردگی میشوید خب!! و آهنگ هایی مانند: "همه رفتند کسی دور و برم نیست، چنین بی کس شدن در باورم نیست" میخوانید ! مخصوصا اگر جای دانشگاهتان را بخواهند عوض کنن و دوستانی که یک ترمشان مانده بشکن بزنن از این تغییر آب و هوا !!خودتان میدانید دیگر منظورم چیست ! خب بعضیها بدشانستر هستند !! کاریش نمیشود کرد.
آلزایمر لیسانسیهگی از دیگر عوارض است. یعنی که شما هی همه چیز یادتان میرود، دور میشوید از محیط و دوران دانشجویی، هی آدم مجبور است سه ساعت توضیح بدهد تا یک اصطلاح یادتان بیاید، تا یکی از دوستان صمیمی را بجا بیاورید ! خب میدانم سخت است به هر حال ! پیری است و هزار درد.
اما مهمترین مرضی که در آستانهی لیسانسیهشدن بروز میکند، شمارش معکوس یا آخرینها شماری است ! شما هی مثل مریضها روی اعصاب آدم اسکی میکنید و هی میگویید که مثلا امروز آخرین روزی بود که یک لنگه پا توی دستشویی دانشگاه منتظر ایستادید !! امروز آخرین روزی بود که سر کلاس استاد بهتان فحش آبدار داد !! امروز آخرین روزی بود که با دوستانتان بستنی یخی کاله خوردید !! و الی آخر ... !
خلاصه صحبت در این باب بسیار است و مرا بیش از یک صفحه کامل word توان نیست !!
پ.ن: بابا به خدا اونی که لیسانسیه شده، من نیستم، روشنکه ! بنده هنوز یه ترم 12 واحدی ناقابل دارم.
آمار کسایی که تبریک گفتن یهو رفت بالا گفتم شفاف سازی کنم!! راستی الهامی، از معدود کسایی هستی که خوشحالم از اینکه اتفاقی اینجا رو پیدا کردی!
دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۶
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۷ نظر:
سلام
خوب مینویسید
قالب وبلاگتون هم خیلی قشنگه
انشالا با خوبی و خوشی لیسانسیه بشید و بعد مثل خیلی های دیگه ببینید که هیچ خبری نیست
موفق باشید
Oi, achei teu blog pelo google tá bem interessante gostei desse post. Quando der dá uma passada pelo meu blog, é sobre camisetas personalizadas, mostra passo a passo como criar uma camiseta personalizada bem maneira. Se você quiser linkar meu blog no seu eu ficaria agradecido, até mais e sucesso. (If you speak English can see the version in English of the Camiseta Personalizada. If he will be possible add my blog in your blogroll I thankful, bye friend).
من لسانسیه ام رو واگذار میکنم!
والا یا ما آدم نیستیم یا شما خیلی این قضیه رو جدی ميگیرین!
به هر حال امیدوارم همه ی لیسانسیه ها و غیر لیسانسیه هایی که توو این مملکت فلک زده زندگی میکنند یه کاری پیدا کنن و دوزار درسی که خوندن به دردشون بخوره
كاري ندارم كي مي خواد ليسانسيه بشه هر كي هست دمش حسابي گرم. ما كه دو ترم ناقابل خونديم چنان حس كوفتگي داريم كه حسرت روزهاي پشت كنكور رو مي خوريم. واقعا خدا قوت
خب پس هنوز به تبريك نرسيده(:
ديگه اينكه همين يك صفحه ورد كلي جالب بود من رو برد تو بچگي ها و بزرگي هاي دانشجويي..
بنظر من كه فقط دوران ليسانس را مي شه واقعا دانشجويي محسوب كرد(:
سلام
دنبال یه وبلاگ تو بلاگر میگشتم که وبلاگتون رو پیدا کردم.خیلی خوشگل مینویسید.
تقریبا همه این صفحه رو خوندم و کاملا با اون مطلب "بی بکگراند ها" موافقم و بهش مبتلا.
من میخوام یه وبلاگ تو فضای بلاگر بسازم.
تو فونت فارسی مشکل داره.
کمکم میکنین؟
این هم آدرس میلم:
danial.shamsian@gmail.com
ارسال یک نظر