یکشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۶

چادرها را می انداختیم سرمان، کشش را هم پشت گوشمان، محل دوخت کش به چادر را هم دکمه مشکی ریز زده بودیم ... تو که یادت هست؟ اجباری بود چادر در دبیرستان ما.
آیینه‌ها را از کیف‌ها در می‌آوردیم و تاب مقنعه‌ی مان را زیر چادر صاف می‌کردیم. آیینه هم ممنوع بود البته. صبح به صبح سخت گیرترین و سگ اخلاق ترین ناظم می‌ایستاد به چک کردن کفشها و شلوارها و جورابها و صورتها ... کفش لژ دار ممنوع بود، جوراب نازک ممنوع بود، شلوار تنگ هم. سیبیل و ابرو و هر چه کثافت اما آزاد.
صبح به صبح رو به قبله‌مان می‌کردند به صرف انواع و اقسام دعاهای فرج. دوشنبه‌ها زیارت عاشورا بود و پنج شنبه‌ها دعای توسل ... یا برعکس؟
چهل و پنج دقیقه وقت نماز داشتیم. اجباری نبود اما امتیازی بود! معلم‌ها می‌آمدند، مدیر می‌آمد، دبیرهای پرورشی می‌آمدند، آخوند می‌آمد، بوی جوراب می‌آمد ...
یک روزهایی صبح که می‌آمدیم توی مدرسه دم در بازی ِ چندش آور به راه بود. می‌گشتند... عکس اقوام ممنوع بود، نوار ِ موسیقی؟ لوازم آرایش؟ کتاب غیر درسی کلا ممنوع بود، نامه خصوصی ممنوع بود، نوشته شخصی ممنوع بود، دفتر عقاید خیلی ممنوع بود! بماند که مقوله‌ی احمقانه‌ای بود! چهارشنبه سوری که نزدیک می‌شد سیگارت ممنوع بود، نزدیک مسابقات فوتبال رادیو و هدفن ...
یک روزهایی هم سر کلاس نشسته بودیم که خبر می‌پیچید دارند می‌آیند برای گشتن! آنها می‌آمدند برای گشتن، ما شروع می‌کردیم به قائم کردن، پشت پنجره نوار آویزان می‌شد به سمت حیاط، پشت شوفاژ پر می‌شد، توی لباسها هم ...
یک روز آیدا در آیینه را انداختیم پشت شوفاژ بعد که رفتند خواستیم دربیاوریمش، گیر کرده بود، آخر سر این خانوم آستین هایش را زد بالا و با بدبختی درش آورد، آیدا در آیینه من هنوز کثیفترین کتاب توی کتابخانه است پر از جای خراش.
آنها می‌گشتند، ما از طبقه چهارم سیگارت می‌انداختیم دم ِ دفتر ناظم‌ها. آنها صبح به صبح کفشها را بهانه می‌کردند ما فیوز مدرسه را می‌پراندیم، آنها نمی‌گذاشتند رادیو گوش کنیم ما انتخابات شوراهای مدرسه را به گند می‌کشیدیم. آنها جشن مذهبی می‌گرفتند به صرف مولودی ما اکیپ می‌شدیم و جشن را به شوی لوس آنجلسی تبدیل می‌کردیم به صرف صوت و جیغ ...
هیچ اگر نداشت آن سالها، ترس و فوبیا به کنار، نسل‌مان را معترض بار آورد.

پ.ن: آن سالها که می‌گویم می‌شود از 76 تا 80.


فوبیایی به اسم ناظم مدرسه
سرنوشت‌شان را بتی رقم نزد که دیگران می‌پرستیدند
نوستالژی می فشانیم ...

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

خلاصه هر سال باید یه مرحمتی عنایت کنه به من این برف! حالا گیرم که عاشقش باشم دلیل نمی‌شه که!! عرضم حضورتون که ماجرا از این قرار است که من فردا تحویل ترجمه داشتم بعد این آخرین فرصتش بود، بعد خودمو نشوندم تو خونه امروز از همه چی هم محروم کردم بعد حالا یهو عدل فردا دانشگاه‌ها تعطیل است! بعد این درسه چهار واحده با جازتون، بعد من خب ترم آخرمه دیگه!!
فعلا هم نشستم هر هر به وضعیت موجود می‌خندم و یاد و خاطره‌ی نوشته‌ی دو سال پیش رو زنده می‌کنم!!

چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۶

هممم از اون روزاست که هر چقدر هم روزای قبلش بی‌حوصله بوده باشم و صبحش حالت تهوع داشته باشم، با دیدن برف انگار که برق از سه فازم پریده باشه، حسابی حالم خوب می‌شه و شاد و شنگول و علاقه‌مند به روابط اجتماعی و اینا!! به جای زبان‌شناسی و ترجمه هه که رو دستم باد کرده، پرده رو می‌زنم کنار و هی می‌شینم از زوایای مختلف برف و نیگا می‌کنم ...

دوشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۶

می‌بینید مودب نشستن چقدر دست و بالمو می‌گیره؟ حالا خلاصه چیزی که شدیدا این اواخر دستگیرم شده و روز به روز هم بیشتر حالیم می‌شه همونیه که حاج یونس گفت. اینکه ما هممون روی گسلیم. اصلا زندگی یه گسل ِ گنده است. حافظ بیچاره هم که گفت خودش شب یلدا:
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر / کاین کارخانه ایست که تغییر می کند

پنجشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۶

بیماری

ما همه‌ی مان علاج ناپذیریم. پنج شش سال است توی این هزار توی راهروهای تیمارستان گیر افتاده‌ایم و راه فرار نداریم. این پنج شش سال که می‌گویم به عمر وبلاگ نویسی‌مان بر می‌گردد.
اصلا می‌دانید چیست؟ اینجا که می‌آیی گرفتار می‌شوی، گرفتار این آدم‌ها، گرفتار خودت حتی. از همه بدتر هم همین است. کلمات ِ ذهنت عادت می‌کنند به خودنمایی جلوی غریبه‌ها و دیگر نمی‌توانی آدمشان کنی. روی دستشان بکوبی و بگویی: بشین سر جات! غریبه‌ها بعدها آشنا می‌شوند و دیگر نمی‌توانی بهشان بگویی کلمات ِ ذهنم را نخواه! دست نزن مال ِ خودم است!!

بعد از شوک ِ اخیر بیماری‌ام را پذیرفته‌ام. سعی نمی‌کنم ترک کنم. اتاقم را عوض می‌کنم و می‌آیم اینجا. نور گیر است و نور چشمم را اذیت می‌کند. کمی هم باید بیشتر حواسم را جمع کنم که مودب‌تر از اتاق قبلی بشینم. هر چه نباشد بهتر از بی‌خانمانی است.

پ.ن: :D

پنجشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۶

بعد از روزهای پر مه و باران و نرگس که اینجا هیچ ننوشتم، حالا امروز می‌گویند برف آمده. ساعت هفت صبح است، باد می‌پیچد، نمی‌دانم کجا! می‌کوبد به شیشه‌ها، می‌کوبد به رخت‌های روی بند، می‌پیچد در پشت‌بام‌ها، همه چیز را می‌شکند و در هم می‌پیچد. ساعت هفت صبح است و می‌توانم با تمام قوا به این همه سر و صدایی که باد راه انداخته فحش بدهم! شیشه‌های راه پله را بخار گرفته، مردی با چتر از کوچه می‌گذرد. من چقدر کار روی دستم مانده این آخر پاییزی ... شمردن جوجه‌ها؟ نه خیال خام است!
آخر ِ ترم ِ آخرین ترم که باشد، یلدا که نزدیک باشد ... یادم می‌آید که تمام باران‌های پاییز بی هدا گذشت، یاد می‌آید که پشت هیچ میزی روبروی فاطمه ننشستم، یادم می‌آید که قدمهایمان رام ِ مسیرهای همیشگی نشد با روشنک، یادم می‌آد که زهرای مو فرفری را چه کم دیده‌ام چه کم شنیده‌ام ... باید که زمستانمانمان را جور دیگری بخواهیم.

دوشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۶

هوا زنگی است. هر چقدر هم که پرده های سرمه ای همه چیز را آبی بیاورند توی اتاق من، باز نیم نگاهی کافی است تا بفهمم که هوا زنگی است. انعکاس برگها که می افتد توی آسمان، آفتاب که می رود و سوز ِ خشک می آید. آنوقت هوا زنگی می شود. انگار آهنی که در مجاورت آب زنگ زده باشد. آسمان در مجاورت برگها زنگ می زند. انگار دستهای پیر زنی که در مجاورت حنا زنگ زده باشد. هوا در مجاورت پاییز زنگ می زند.
وقتی پاییز روی داربست فلزی انگور دراز می کشد...

جمعه، آبان ۱۱، ۱۳۸۶

شیشه

چند شب پیش بود، حرف که می زدیم من پرت شدم به کودکی، کودکی توپی شد و پرت شد به پنجره ی خانه همسایه، همسایه پنجره ی خانه اش باز بود و توپ خورد توی سر پسرش ... بعدش دیگر جار و جنجال بود فقط! آن روز همه ی آرزویم این بود که کاش شیشه ای شکسته می شد به جای سر پسرک!!
اینجوری شد که فهمیدیم همه ی توپ ها شیشه نمی شکنند و همه ی پنجره ها بسته نیستند و همیشه باز بودن پنجره اتفاق خوبی نیست!!
بعدترش توی حیاط بازی می کردیم که صدای آن آژیر معروف می آمد و فریاد مامان بود که وسط بازی باید همه چیز را رها می کردیم و می رفتیم پشت شیشه های چسب زده شده! آن هم ضربدری!! آن هم چسب کلفت ِ به آن بد رنگی!!! اینجوری شد که فهمیدیم جنگ یعنی فریادهای مامان، جنگ یعنی چراغها خاموش شوند تا شیشه ها نشکنند! اصلا جنگ یعنی سقف شیشه ای حمام عمومی زنانه بشکند و زن ها لخت و عور بریزند بیرون و مرد چاق صاحب حمام چشم کم بیاورد!!
چیزی از این اتفاق ها هم نگذشته بود که یک جور دیگری با شیشه آشنا شدم! یک فضای بزرگ بود که پشت شیشه هایش مردهایی با موهای تراشیده نشسته بودند، بعدها فهمیدم که اسمش "دیوار شیشه ای" است، فقط به بچه ها اجازه دادند که بروند آن ور شیشه ها، بابا آنجا بود! اینجوری شد که فهمیدم آدم سیاسی یعنی چی! آدم سیاسی مرد ِ شکسته و ویرانی بود که راه رفتن بچه اش را ندیده بود.
بعدش چه شد؟ بعدش دیگر خبری از شیشه ها نبود اما هنوز چیزهای زیادی بود برای فهمیدن!
تازه از پیش مامان آمده بودم خانه مادربزرگ که فهمیدم عمو مجید رفته! رفته؟ کجا رفته؟ مگر حالیم می شد؟ یعنی چی که رفته؟ خوب که صدای گریه ام امان مادربزرگ را برید، بغلم کرد و مرا برد جلوی نقشه جهان، یک چیز زردی را آن بالای نقشه نشانم داد و گفت عمو مجید اینجاست! بعد یک چیز سبزی را وسط های نقشه نشانم داد و گفت ولی ما اینجاییم!! اونجا بود که فهمیدم مهاجرت یعنی فاصله سبز تا زرد وقتی مادربزرگ دستش می لرزد.
همین پاراگراف قبلی بود که نوشتم از پیش مامان آمده بودم خانه مادربزرگ! این درست مال وقتی بود که من فهمیدم زن، مادری است که طبق قانون ِ آن موقع فقط پانزده روز یکبار حق دارد بچه ی سه چهار ساله اش را ببیند! بعده ها البته خیلی چیزهای دیگر هم فهمیدم!!
ولی پدربزرگ قبل از اینکه پارسال همین موقع ها بمیرد، همیشه می گفت آدم یا در هفت سالگی به آرزویش می رسد یا در هفتاد سالگی. نمی دانم خودش کی به آرزویش رسید، آن سالی که هفتاد سالش شد، همین اواخر بود که هوش و حواس حسابی برایش نمانده بود. حالا کاری ندارم، من آن موقع وقتی که همه چیز آرامتر شد و دیگر صدای آژیر نمی آمد به آرزویم رسیدم.
چترمان را باز کردیم و دوباره سه نفری رفتیم زیرش، دیگر نه لازم بود پانزده روز یکبار زنی که مادر است را ببینم، نه از پشت شیشه ها مردی که پدر است! سال بعدش معلم اول دبستانم جلویم را گرفت و پرسید: مامان بابا با هم خوبند؟ هول شده بودم و نفهمیدم چی جوابش را دادم!!

جمعه، مهر ۱۳، ۱۳۸۶

شبش که می خواستم بخوابم به خودم گفتم اقلا فردا باید کمی بوی پاییز بدهد
صبحش که از خواب بیدار شدم تنم مور مور می شد
میدان شهرک سرم را که بلند کردم و بالای تابلوهای "شهرک-رسالت" و "شهرک-فاطمی" را که نگاه کردم، فهمیدم که رنگ هوا امروز یک کم فقط یک کم پاییزی شده است
هنوز مور مورم می شد و چقدر دلم می خواست ژاکت جدیدم را از توی کشو در بیاورم و بکشم تنم و چقدر روم نمی شود هنوز که حرف ژاکت بزنم !
اصلا جنس پاییزش با سال های دیگر فرق دارد انگار، زیر پوستی و خرامان آمده است اینجا و هنوز مانده تا بفهمی که واقعا همینجاست ...
سر انگشت هایم ... طفلکی ها نمی فهمند که من رویم نمی شود هنوز ژاکت بپوشم !

سه‌شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۶

ما در خواب
همدیگر را دیدیم
ما خواب‌های همدیگر را دیدیم
یکی از ما وجود ندارد
یا تو
یا من
و این بیداری کاملا" مشکوک است
بیا به خواب‌‌هایمان برگردیم
به سرزمین ماه و قصه.


-رسول یونان-

پنجشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۶

حوا می شوم
جنین وار در بطن تو
به صبح سلام می کنم
دنبال ماه می گردم
باز نیست
کتاب سبز را می بینم
بی آنکه نگاه کنم
حال ما خوب است صاحب کتاب

و زنی در آینه پیداست ...

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶

آیدا خدا بگم چیکارت کنه با این وبلاگ دیلیت کردنت !!
حالا باز ما باید سرگردون شیم دختر؟
من از همین تریبون پیشنهاد بی‌شرمانه‌ی تبادل لینک وبلاگ خصوصی می‌دم !!
بعدش هم که حالا چرا امروز آخه؟! من امروز اومدم از وبلاگ تو اون آهنگ Cheers darlin' رو پیدا کنم و کلی پزش رو بدم که خوردم به دیوار بلاگر !!
بعدش هم که دوستان وبلاگ خصوصی‌دار لطفا بیست و چهار ساعت قبل از این عمل شنیع دیلیت ِ وبلاگ، یه خبر بدن ما بریم آرشیوش رو سیو کنیم حیفه به خدا !!
دیگه حرفی ندارم! رو پیشنهادم فک کن دختر !!!

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶

مونده فقط اینجا. نمی‌دونم چی داره که انقدر سخت می‌کنه نوشتن رو. شاید به خاطر این اتاق بالا سرمون باشه. شاید اگه اون حوله رو بشورم و پارچ آب رو پر آب کنم و تابلوها رو مرتب و از همه مهمتر پنجره رو باز کنم، همه چیز بهتر شه و دیگه لازم نباشه واسه نوشتن هر چیزی اینجا کلی بالا و پایین برم.
دست‌هام باز خودنویسیه، سبز ِ سبز. نوشتم که : حالا تخت تو روح دارد، روح من تخت! آقای ونگوگ من دارم به سمت شما می‌آیم.
امتحان‌های بزرگ همیشه فرصت خوبی‌ان برای زندگی کردن. من جمعه یه امتحان سخت دارم. من یه هفته است که قراره درس بخونم! شب امتحان ِ یه هفته‌ای.
همه چیز آرام است، حتی من! و یک خوبی ِ خطی و پایان ناپذیری جریان دارد. باور که نمی‌کنید؟ حال ما خوب است اما خانم‌ها آقایان !

شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۶

1. نه آنجا هنوز بهترین اتفاق این روزهایی‌ست که دارند کمی روشن می‌شوند! همان میز و صندلی‌های سفید زیر همان بید مجنون همیشگی با گپ و گفت‌های بی‌پایانمان. گاهی باد می‌آید و بطری دلستر می‌افتد روی میز، پاییز نزدیک می‌شود.

2. عروس دوماد در اتاق عقدند و عکاس و فیلمبردار هم. این را خواهر زاده مونا می‌گوید. می‌رویم توی اتاق عقد. کنار مردی جوان و خوش هیکل با کروات بنفش روشن، دختری نشسته که همپای روزهای زعفرانیه ما بود. روزهای جام جهانی دریپ می‌زد و ادای رونالدو را در می‌آورد و بلند بلند می‌خندیدیم. توی رستوران سس را خالی می‌کرد روی پیتزا و نوشابه زرد می‌خواست. دختری که وقتی برای اولین بار سیگار کشید ابلهانه گفت: چقدر خوبه !! و باز همه خندیدیم. دختری که حالا با موهای مش و تاجی بلند در لباس سفید نشسته است و صورتش را روی قرآن کج می‌کند و به سمت دوربین لبخند می‌زند تا خانوم عکاس تمام هنر خود را بروز داده باشد!
دختر روزهای زعفرانیه، با آن شلوار هاکل بری فین ِ ترم اول، با دست کش‌ها و شال گردن‌های زمستانی‌اش امروز صبح که چشم باز کند ... زن شده است.

3. نگاهم را از تلویزیون‌های فلت پنجاه و خورده‌ای اینچی می‌گیرم، ماس ماسک کنار دستم را به سمت بالا نگه می‌دارم، شیشه آرام آرام بالا می‌رود و صدای مرد فرانسوی بلند‌تر می‌شود، پروفسوری با موهای دم اسبی و بند شلوار قهوه‌ای همراه آهنگ می‌خواند، من دلم می‌خواهد لبخند بزنم.

4. هر چه نزدیکتر می‌شویم، بیشتر احساسش می‌کنم. هلیا یک زمانی اینجا زیسته، در این شهر. همین جا شنیده که هلیا، بیداری؟ بیا برویم گنجشک بگیریم. ساحل آرام چمخاله، وسیع و سربلند ایستاده است روبرویم. قایقران شبیه اهالی انزلی است، مرا یاد آروین می‌اندازد. همگی سوار می‌شویم و قایقران انقدر ویراژ می‌دهد و انقدر قشنگ دور می‌زند و انقدر جیغ می‌کشیم از هیجان و انقدر باد به صورتمان می‌خورد و انقدر غروب خورشید در آن سرعت وحشتناک قایق قشنگ است که من یادم می‌رود این یک انجماد ارادی‌ست و ما عروسک‌های کوکی یک جور تقدیریم !

جمعه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۶

5. حکایت ما هنوز حکایت بی حکایتی هاست. قصه پیوسته رفتن است و ترس از ماندن و جایی نامطلوب بند شدن. حکایت ترس از افتادن از لانه است به جایی پایین تر از شاخه های درخت، گنجشک وار. قصه همان است که بارها خوانده شد. آنقدر که کلماتش در گوش ها به هرز رفت و دیگر از سر تکراری بودن شنیده هم نشد که قصه تکراری شنیدنی نیست هر چه باشد.

6.خیلی قدیم ها سرامیک های سفید جان می داد برای اینکه بکگراند کادوی بنفش با ربان های نقره ای بنفش گران قیمتش بشود و تو هی عکس بگیری و عکس بگیری. حالا اما سرامیک های سفید جان می دهد برای رژه ی سوسک های کوچک و بور تا تو بیایی و وقت کشتنشان رد کثیفی روی سرامیک بگذاری و بعد تی را بگیری و بکشی روی سفیدی سرامیک.
زندگی این روزها همین قدر اپیزودیک است که این پست قرار است باشد. دفترها و نوشته ها و فکرهایم را جمع می کنم و می آورم اینجا تا بتوانم چیز بدرد بخوری بنویسم، حس می کنم اگر اینها را ننویسم به چیزی ظلم کرده ام!

1. بله خودم هستم، بله مرداد ِ تقویمی درست همان شب که با خود نویس سبز نوشتم «بله مرداد درست همین امشب تمام می شود» تمام شد! مرداد امسال فقط چرخید و انقدر چرخید که سر همه گیج رفت. مرداد امسال هیچ اتفاقی نیافتاد. مرداد امسال حتی شروع نشد که بخواهد تمام شود و این درست مثل وقتهایی است که آدم می آید و می گوید: دیگر دلم برای نبودنت هم تنگ است.

2. من وسط بازی شما چکار می کردم آن همه ماه؟ نه آخر باید بالاخره معلوم شود که من وسط بازی شما چکار می کردم! حالا که با این همه فاصله (تو با پوزخند بگو این همه فاصله؟) نگاه می کنم مکرر می پرسم من آنجا میان بازی ای که بازی من نبود چکار می کردم؟ من لعنتی اصلا جایم آنجا نبود، توی لعنتی اصلا ... ترا ساخته اند که ... مرا ساخته اند که ... مرا ساخته اند که بعد از آن همه فریاد و تقلا حالا سکوت کنم و بفهمم که از آن حس های غلیظ است دوست داشتن تو که نیازی به ابراز ندارد.

3. زندگی سکه ای آرامش عجیبی به آدم می دهد. واقعا لازم نیست مدام فکر کنی و تصمیم بگیری، راه های ساده تری هم برای انتخاب است. بله انتخاب ... هدا چه خوب گفت:
بر این باورم انتخاب، برگزیدن بهترین راهی که می خواهیم نیست. رهایی از وسوسه برگزیدن راه های دیگری است که شاید زمانی خیلی بهتر از چیزی باشد که در حال حاضر انتخاب کردیم.
حقیقت این است که ما انتخاب می کنیم نه برای آن که چیزی، راهی، کسی را که برگزیدیم بهترین است. انتخاب می کنیم برای آن که خلاص شویم. از تردید، از ترس، از ناتوانی، از دلهره.

و چرا همیشه آخرین اسمارتیز ته قوطی زرد است هدا جان؟! این سوال را از یک مانای بی مسئولیت بد قول اما شرمسار بپذیر.

4. نمی دانم چه بلایی سر روح آن آجرها آمده. من از بید مجنون حرف می زنم و صندلی های سفید. تو خوب می دانی یعنی چه. من هیچ نمی دانم چرا آنجا دیگر بهترین اتفاق روزهای تاریک نیست هر چقدر هم عزیز و خواستنی باشد. عینکم را هم که بالا بزنی - برای بهتر دیدن - روح آن ساختمان بر نمی گردد. نمی دانم اصلا این بلایی که نازل شد سر روح آن ساختمان بود یا روح خود ما. یک کداممان باید روسپی شده باشیم انقدر که در دسترسیم. پاییز که بیاید، این کلاس های تو در تو که تمام شود... روح آن ساختمان بر می گردد.

سه‌شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۶

دقت کردین این "شنبه" در سریال وزین "چهارخونه" رو چقدر شبیه محسن نامجو در آورده ان؟! مخصوصا با اون کلاه و ریش و ساز !!!
دقت کنید یه ذره !!

پ.ن: یک نفر موجودی که ما خوابش را دیده بودیم و بی ربط به یادش افتاده بودیم حرکت داوطلبانه اش بسی تاخیر داشت !!

دوشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۶

حتما کارهای بهتری هم می شود کرد. من می نشینم روی هره ی بالکن کلاس و به کله ی کچل استاد حداد، مترجم برجسته کشورم زل می زنم. شما بودید چکار می کردید؟ خیره شدن به سیگار لای انگشتهای سپیده چطور است؟ یا فانوس عجیبی که کنج دیوار نصبش کرده اند؟ ها؟ خب ... بگذریم.

آنلاین که هستم جوری می نشینم در گوگل تاک که دایره کنار اسمم نارنجی شود. نارنجی که می شود یعنی هستی و نیستی. یعنی بود و نبودت یکی می شود. یعنی نه هستی، نه نیستی!! سبز نیست که بدانن اینجایی یا قرمز که اینجایی و مشغول. نارنجی می شود این لامصب.

قدیم می آمدیم در وبلاگت و کامنت می گذاشتیم که عجب تابستان مزخرفی است. حالا دیگر احتیاجی به کامنت نیست، وجود این لوگو خودش می گوید که چه جور تابستانی می تواند باشد، پسر جان!

یک ربع هم طول نمی کشد، نوشته است: "جانم جان! تلویزیون!" نیکلا کوچولو را باز می کنیم. بلند بلند می خوانیم و بلند بلند تر می خندیم. چاره دیگری هم داریم مگر؟ وقتی نیکلا به سراغت بیاید، تسلیم می شوی.

از وقتی بلاگ رولینگ فیلتر شد فهمیدم که فقط دو تا وبلاگ هست که دوست دارم روزانه بخوانمشان و از آن بدتر هیچ شباهتی با صاحبانشان احساس نمی کنم ...

از این روزهایی که مامان توی خانه نیست بیزارم، نه به خاطر شستن ظرفها نیست، به خاطر این مورچه هایی که چشم مامان را دور می ببنند هم نیست، قضیه چیز دیگری ست.

تلفن از آن چیزهاست که اصلا نمی بینمش این روزها. مفهومش را از دست داده برایم. دلم برای دوستانم تنگ شده اما حرف زدن نه تنها رفعش نمی کند که انرژی ای هم ازم می گیرد که ذخیره ای برای خرج کردنش ندارم.

ولش کن، نوشتن ندارد که. حتما کارهای بهتری هم می شود کرد.

دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۶

اندر باب لیسانسیه شدن !

سوال: چگونه یک لیسانسیه بشویم؟
ابتدا به ساکن لازم است شما دانشجو بشوید، حالا در هر رشته‌ای حتی اگر شده مترجمی زبان آلمانی.
سپس لازم و واجب می‌شود که شما خرخون باشید، ترم یک از استاد اتریشی نمره بیست بگیرید !! سپس همه فکر می‌کنند شما دو رگه هستید !! از اینجا به بعد کار آسان می‌شود ترم‌های بعد هر چقدر خواستید درس نخوانید، عاشق شوید، فارغ شوید و خلاصه هر غلطی خواستید بکنید اما اسراف نکنید !!
بعد از این کارها دیگر همه چیز از اراده شما خارج می‌شود، ناگهان مجبور می‌شوید به لیسانسیه شدن، البته این شتری است که در خانه هر کسی می‌خوابد حالا بعضی‌ها زودتر بعضی‌ها دیرتر، بستگی دارد چقدر شاشتان تند باشد دوست عزیز !!
و اما ترم آخر هی زجه موره می‌زنید، هی عکس‌ها و خاطرات را مرور می‌کنید، هی بغض می‌کنید و چانه‌تان به طرز زیبایی تکان تکان می‌خورد !! اشک در چشمانتان حلقه می‌زند و شانه را می‌زنید تنگ موهایتان !! و ترانه های غمگین ِ اینچنینی زیر لب زمزمه می کنید: "تو اگه باهام قهری من که آشتی ام ..." !!!
نهایتا هر بار دوستان غیر لیسانسیه به شما زنگ می‌زنند منزل نیستید، چرا که یک چیزی حدود هزار واحد برداشته‌اید ترم آخری برای حسن خطام، هر بار در دانشگاه دوستان را می‌بینید در حال دویدن دنبال کارهای اداری لیسانسیه شدن هستید، قرار مدار جشن لیسانسیگی را می‌گذارید و ... !!!!
تازه الباقی مواقع را هم در حال عکس گرفتن با کلیه عوامل و دست اندرکاران دانشگاه هستید، اصلا یک عکاس استخدام کرده‌اید تمام وقت از شما و رئیس دانشگاه عکس بگیرد، بعدش از شما و معاون رئیس دانشگاه عکس بگیرد، بعدش از شما و منشی معاون دانشگاه عکس بگیرد و همینجور می‌آیید پایین تا جایی که از شما و نیمکت زرده ی دانشگاه عکس بگیرد، خلاصه خودتان را خفه می‌کنید با عکاس بازی !!

عوارض لیسانسیه‌شدن:
لیسانسیه‌شدن یک چیزی است مثل مادر شدن، اصلا حسابی خلق و خویتان عوض می‌شود، یکهو ویار هات‌داگ‌های دانشگاه‌ را می‌کنید، راه رفتنتان عوض می‌شود، یک دستتان را می‌زنید به کمرتان، مدرک لیسانسیه‌بودگی‌تان هم که همیشه آن دستتان است !! همش حس می‌کنید یک ماهی کوچولو توی دلتان تکان می‌خورد و هی مایلید که خاله قربانش برود !! خلاصه خیلی تغییرات روحی هم می‌کنید، صبور می‌شوید، مهربان می‌شوید، چاره‌ای نیست مجبورید بنشینید خانه و سماق بمکید، خب این اخلاقیات لازم می‌شود برای روزهای خانه نشینی و چشم انتظار خواستگار نشینی و دیگر همنشینی‌ها و جانشینی‌ها و...!!

لیسانسیه‌گی یک چیزی است مثل زایمان، در مثال بالا هم عرض کردم! افسردگی دارد بعدش حسابی. شما مجبور می‌شوید بروید تنهایی دنبال کار بگردید و هی به دیوار بخورید بعدش افسردگی می‌شوید خب!! و آهنگ هایی مانند: "همه رفتند کسی دور و برم نیست، چنین بی کس شدن در باورم نیست" می‌خوانید ! مخصوصا اگر جای دانشگاه‌تان را بخواهند عوض کنن و دوستانی که یک ترمشان مانده بشکن بزنن از این تغییر آب و هوا !!خودتان می‌دانید دیگر منظورم چیست ! خب بعضی‌ها بدشانس‌تر هستند !! کاریش نمی‌شود کرد.

آلزایمر لیسانسیه‌گی از دیگر عوارض است. یعنی که شما هی همه چیز یادتان می‌رود، دور می‌شوید از محیط و دوران دانشجویی، هی آدم مجبور است سه ساعت توضیح بدهد تا یک اصطلاح یادتان بیاید، تا یکی از دوستان صمیمی را بجا بیاورید ! خب می‌دانم سخت است به هر حال ! پیری است و هزار درد.

اما مهمترین مرضی که در آستانه‌ی لیسانسیه‌شدن بروز می‌کند، شمارش معکوس یا آخرین‌ها شماری است ! شما هی مثل مریض‌ها روی اعصاب آدم اسکی می‌کنید و هی می‌گویید که مثلا امروز آخرین روزی بود که یک لنگه پا توی دستشویی دانشگاه منتظر ایستادید !! امروز آخرین روزی بود که سر کلاس استاد بهتان فحش آبدار داد !! امروز آخرین روزی بود که با دوستانتان بستنی یخی کاله خوردید !! و الی آخر ... !

خلاصه صحبت در این باب بسیار است و مرا بیش از یک صفحه کامل word توان نیست !!

پ.ن: بابا به خدا اونی که لیسانسیه شده، من نیستم، روشنکه ! بنده هنوز یه ترم 12 واحدی ناقابل دارم.
آمار کسایی که تبریک گفتن یهو رفت بالا گفتم شفاف سازی کنم!! راستی الهامی، از معدود کسایی هستی که خوشحالم از اینکه اتفاقی اینجا رو پیدا کردی!

جمعه، تیر ۰۱، ۱۳۸۶

خب ! حالا می رسیم سر بحث شیرین ِ "در دوران فرجه به ما چه گذشت؟"
در دوران فرجه ما هی نشستیم به الواطی و خودمان را باد زدیم. چند روز رفتیم سر کار، کلی خوش گذراندیم در محیط کار. چند روز میگرن معده مان بروز کرد و نشستیم در خانه به خودمان پیچیدیم، چند روز دچار سندروم بی حوصلگی شدیم و هی فیلم دیدیم و حال کردیم و تفریح کردیم و اینها! یک روز نشستیم این ترجمه انفرادی مان را که این همه غرش را می زدیم بالاخره تمام کردیم. بعدش یکهو یادمان افتاد که خاک بر سرمان شد یک عالم درس سخت سخت داریم و طرفش هم نرفتیم.
بعد انگار ما را زدند روی دور ِ تند و استرس گرفتیم. البته این نوع استرس از آن نوع بی بخارش است که نتیجه ای ندارد و آدم را به کاری وادار نمی کند! الان هم که یکی دو روز است مریض هستیم، از آن دل دردها که بچه مدرسه ای ها می گیرند تا به مدرسه نروند! و خلاصه دست و دلمان به درس نمی رود. با مامانمان می رویم گردش و کارهای داوطلبانه می کنیم. همش هم آنلاینیم. اصلا این تکنولوژی باعث افت تحصیلی نونهالان باغ امید می شود !
توجه خودم را به توالی امتحانات این هفته و امتحان خفن آن هفته جلب می کنم.

اطلاعیه: یک نفر موجودی که ما هی این روزها خوابش را می بینیم و بی ربط یادش می افتیم، داوطلبانه بیاید بگوید حالش چطور است و چه خبر شده؟ ما که عمرا خودمان طرفش نمی رویم!

چهارشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۶

روزگار ِ نامه های عاشقانه
چیزی شبیه "عشق در زمان وبا"
صد صفحه آخر کتاب چه شد؟
حرفه ای شدن پایان قصه خواستن است
مرا ببخشید اگر پراکنده می نویسم
رام ِ روزهای نا آرام شده ام :)

پنجشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۶

کریستف کلمب می شوم
آمریکای وجودت را کشف می‌کنم
اما قول نمی‌دهم همان‌جا اقامت کنم !

سه‌شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۶

- به‌طور معمول یه پرینتر کی خراب می‌شه؟
+ درست شب‌هایی که فرداش تحویل پروژه داری !

شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۶

داشتم تو کتابخونم دنبال سیم کارتی که گم کردم می گشتم تازه متوجه شدم که دو تا "نان سال‌های سپری شده" دارم که حالا بماند که ترجمه‌ش زیاد هم جالب نیست و از عنوانش هم می شه فهمید.
بعد خیلی فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که با توجه به اینکه یکیش مال رشد اهوازه باید مال هدیه باشه! حالا اینکه چه جوری از کتابخونه من سر در آورده خدا داند.

1. کتابا رو که نگاه می کردم اکثرشون رو یا هدیه برام خریده بود یا با هدیه بودیم که خریدیمش و یا هدیه گفته بود بخرمش !! خلاصه که هدیه منو به دنیای کتابخونی برگردوند و کلی تاثیر گذار و ممنون و بوس و اینام الان ازش.
2. بعله این بی نظمی و حواس پرتی ِ من دیگه شورشو در آورده، بعد از شماره داوطلبی چشممان به گم کردن سیم کارت روشن شد و اینکه چرا من هر چی گم می کنم لای کتابا و تو کتابخونه ام پیدا می شه آخرش.

جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶

اصولا خدا سه تا چیزو خودش جور می کنه !!
یکی پول عروسی، یکی پول حج و یکی هم مطلب آمار زنستان !!!!
زنستان شماره 24: زنان و اعتیاد

پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۶

پابرهنه وسط شعرهای داغ
پاهایم می‌سوزد
وقتی سرخابی‌ام دوسترم می‌داری
حالا سرخابی‌ام؟

شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۶

سال دویوم ِ وبلاگ نویسی را دوره می کنم ...

Truman Burbank: Was anything real?
Christof: You were real. That's what made you so good to watch...

می دونید؟ خیلی چیزا دیگه معنی ای نداره برام ... و این بی معنی شدن درد داره ...

جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶

این مانایی که شبا ساعت 9:30 بی‌هوش می شه و صبحا از ساعت 6:30 بیداره رو دوست ندارم.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

از اونجایی که متاسفانه امسال هنوز تقویم و سررسید و از این چیزا ندارم! امروز که یه نگاهی داشتم به تقویم روی میز کامپیوتر می کردم، تازه پی بردم که من هر چی این یک ماه گذشته و دو هفته آینده سرم شلوغ بوده و هست، بعدش دیگه به شدت سرم خلوت می شه، یعنی از 15 خرداد به بعد در مرخصی به سر می برم و امتحانات هم که از تیر شروع می شه و چیز خاصی نیست کلا که بشه نگرانش بود !! خوش می گذره !!!
خلاصه در اون فرجه از هر گونه کار داوطلبانه و خر حمالانه و حتی دور از جون نون و آب دار استقبال می شود مخصوصا که در آستانه ی 22 خرداد هم هست و روزهای شلوغ و این صحبتا !!

دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۶

حالا دیگر سیندرلا شده‌ام، شب‌ها با لباس آنچنانی در تالار بزرگ بازو به بازوی شاهزاده می‌رقصم
روزها با خواهران بدجنس و کارهای زیاد دست و پنجه نرم می‌کنم، موش‌های سوزن به دست روزها برایم پیراهن نو می‌دوزند تا من شب‌ها آوازشان را برقصم
نمی‌دانم این وضعیت چقدر ادامه دارد و بالاخره کی لنگه کفشم را جا می‌گذارم و کی قصه تمام می‌شود ...

شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۶

می دونی رابطه من و تو به جای اینکه "داستان خرس های پاندا" باشه، "سه شب با مادوکس" بود. همه بودن، همه !

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۶

شاخه

وقتی کارها کمی سبکتر می‌شود و از آن هجوم وحشیانه اولش دست بر می‌دارد تازه می‌فهمم که انقدرها هم حالم بد نیست، این بی‌وقتی و هجوم مسلسل‌وار کارهای بی ربط و حجیم بود که مرا بد حال کرده بود.
حالا هنوز کارها زیادند و وقت کم با این تفاوت که دیگر روان شده‌اند و جریان دارند. حالا دیگر خو گرفته‌ام به دویدن و نایستادن و مدام مشغول کارهای بی‌ربط بودن.
خیلی قبل‌ترها که چند وقت یک بار چیز جدیدی توی انباری خانه پیدا می‌کردم، سوال‌های زیادی در ذهنم بی‌جواب می‌ماند. وقتی نوشته‌های بابا را پیدا کردم، بابا گفت که می‌خواسته نویسنده شود، وقتی دوربین قدیمی پیدا شد فهمیدم که می‌خواسته عکاس شود و همین طور الی آخر... سوال‌ها مدام تکرار می‌شد : چرا بابا عکاس نشد؟ چرا بابا نویسنده نشد؟ چرا .. نشد؟ چرا؟
حالا خوب می‌فهمم که چرا اینها نشد و چیز دیگری شد.

پ.ن : و دختر بازیگوشی که این بار درست سر وقت آپ دیت می شود !

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

رها

از صبح کارهای همیشگی را تعطیل کردم، دانشگاه نرفتم، کلاس عصر را هم نرفتم،عوضش با تیچر جان رفتیم الواطی ! کلی با این تیچر جان (مرجان ِ سابق!) آدم حس های رهایی بهش دست می دهد ! خودمان را خفه کردیم در دود بازی، من هم خودم را خفه کردم در لوازم تحریر خریدن ! بعدش هم پیاده پیاده زیر آن آفتاب خیابان محترمی را گز کردیم هی به دنبال "خرس های پاندا" که کادو داده شد به تیچر جان به مناسبت روز معلم !! کلی هم این بچه را به "در آستانه" خوانی مبتلا کردم !! عذاب وجدان دارم حقیقتش !!
کلی هم به خودمان فحش دادیم با این وضعیتمان، خاک بر سرمان کنند از بس که همه چیز را از بالا نگاه می کنیم، انقدر که منم می زنیم، از بس که ادای متفاوت بودن در می آوریم و بقیه نمی فهمند و ما می فهمیم و ماجرای عوام و خواص !! حالمان از خودمان به هم خورده دیگر !!! آخر خود شیفتگی چقدر؟ انقدر که هی بخواهیم خودمان را در دیگران جستجو کنیم؟ انقدر که بخواهیم مدام خودمان را در آیینه دیگران ببینیم؟ بس نیست؟
از این خودزنی ها که بگذریم روز رها و خوبی شد از عصر به بعد و چقدر خوب که من خودکار و اتد و جا مدادی جدید دارم !!

پ.ن : قالب اینجا دیگه جواب نمی ده ! باید یه فکر دیگه بکنم !!
آنها کجایند که می آمدند و می رفتند.
افسانه خیابان ها می شدند.
خانه ها را بر می افروختند.
خاک را متبرک می کردند؟
راه درازی انگار طی شده ست.
این قصه، کودکان بسیاری را شاید به خواب برده باشد.

محمد مختاری

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶

اوضاع خراب است، من و معده‌ام با هم گلاویزیم، صبح تا شوم. دیگر برعکس پارسال بهار خیلی چیزها نمی‌توانم بخورم، دکتر همه خوراکی‌های خوشمزه را ممنوع اعلام کرده با جریمه سنگین. هر چیز ترش ممنوع است، هر گونه فست فود ممنوع است، هر چیز چرب ممنوع است، قهوه جات ممنوع است، زندگی ممنوع است.
من اینجا در سرزمین بی‌خوراکی‌ها نشسته‌ام با یک عالم بی وقتی، با یک عالم کارهای عجیب و حجیم !! آن تحقیق لعنتی ِ آلمانی که آخر هم آن چیزی نشد که دلم می‌خواست مانده روی دستم، آن همه ترجمه مانده روی دستم، کارهای روزانه و رفت و آمدها و کمی این ور، کمی آن ور، کمی ... همه جا هستم و هیچ جا نیستم.
روزانه نویسی را ترک کرده‌ام، خودنویسم پر جوهر است بی آنکه حتی دفتری داشته باشم و این دیگر فکر کنم قوض بالا قوض باشد !

شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۶

اول اردیبهشت ِ سالهای مدرسه... گروه اردیبهشت.
برنامه ریزی برای جشنمان، گوجه سبز و ...
"بانوی اردیبهشت" که اکران شد از خوشی مردیم.

پ.ن: رفته بودیم لباس عروس خرون ِ هدیه ! کلی چسبید !! یه عالم عکس بی ناموسی در هنگام پرو ازش گرفتیم که حیف نمی شه اینجا گذاشت !! وبلاگ خصوصی هم که نداریم دیگه اقلا اونجا بزاریم !!
پ.ن2: و دقیقا چون بلاگ رولینگ پینگ نمی کنه من هی وبلاگ نوشتنم می آد !

پنجشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۶

اسمشان را گذاشته ام آدم های "بی بکگراند" هر چقدر هم شب قبل دستت را گرفته باشند و کنارت نشسته باشند و روبرویت رقصیده باشند باز فردا تنها کاری که می توانند بکنند این است که وقتی از کنارت رد می شوند نگاهی بیاندازند به قامت آشنایت ! بی هیچ نشانی از خاطره ی دیشب.
انگار هر چقدر هم‌نوایی روح هایتان به آسمان رفته باشد، دفعه ی بعد که می بینیشان هیچ هم‌نوایی با روحت نمی توانند داشته باشند. اسمشان را گذاشته ام آدم های "بی بکگراند" چون معتقدم صبح ها که از خواب بیدار می شوند انگار دیشب به جای شات دان شدن، از برق کشیده شده اند و تمام فایل هایی که باید سیو می شد، از دست رفته است.
سختی اش این است که هر بار که می بینشان بی هیچ بکگراندی باید دوباره بشناسندت، دوباره اسکن کنند زوایای وجودت را، دوباره ... تا شاید لبخندی از سر آشنایی بنشیند روی صورتشان و باز پیش بروند تا هم‌نوایی روح ها و فردا دوباره روز از نو غریبگی از نو.
درد می کشم کنار این آدم ها هر چقدر هم که عزیز و دوست داشتنی باشند. انقدر دردم می آید که با شتاب می آیم اینجا می نویسم که اسمشان را چه گذاشته ام و چطور تعریفشان می کنم پیش خودم، بی آنکه قصدم ارزش‌گذاری باشد.

جمعه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۶

این ابرها را
من در قاب پنجره نگذاشته‌ام
که بردارم
اگر آفتاب نمی‌تابد
تقصیر من نیست
با این همه شرمنده‌ی توأم
خانه‌ام
در مرز خواب و بیداری‌ست
زیر پلک کابوس‌ها
مرا ببخش اگر دوستت دارم
و کاری از دستم بر نمی‌آید.

رسول یونان

دوشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۶

دیگر نه حس گمگشتگی و هم داستانی است، نه طلب و رضا و کمیتی که به کیفیت بیانجامد.
تنها بازمانده این سالیان همین میل به نوشتن است و لذت ناب خودکار بر تن کاغذ کشیدن و این کلمه‌ها و این جمله‌ها و این فضایی که تنها تو آفریننده آن هستی.
نگاه که بیندازی هنوز دلت میزی می‌خواهد و چراغی و پنجره‌ای که به تنهایی صاحبش باشی. خداپرستی تو شرک ندارد، شریک ن‌دارد، مشرک ندارد و این شاید اولین اشتباه بزرگت باشد.
هنوز دروغ می‌گویی لعنتی، نگو که نمی‌گویی! اما متظاهر و فریبکار نیستی و این راستی را از آن فروشنده بلورجات میدان شکوفه داری که زن‌های محل به منصف بودنش سجده می‌کردند بی‌آنکه بدانند به هیچ خدایی معتقد نیست، تو اما می‌دانستی.
بر سر فروشنده میدان شکوفه که یادت هست چه آمد؟ مغازه را بست و رفت ...
تو هم داری به عاقبتش دچار می‌شوی اما "راستی" را که نمی‌توانی ببندی و بروی، این است که درها را بسته‌ای.
یکتاپرستی تو قنادی نیست که پر از مگس باشد. جواهر فروشی نیست که خود را در صدف پنهان کنی. ملک انسانیت است. متاعی نداری که قیمت رویش بگذارند یا ترازویی که چیزی را با سنگ‌های برنجی‌اش بسنجند.
اینجا ملک دل است. توان ورودت هست؟
ساده است، دلت را که بدهی به سنگریزه‌های راه، رام ِ قدمهایت می‌شوند. آسه می‌آیی و آسه می‌مانی. نه که اصراری به ماندنت باشد اما سنگریزه‌ها خود پاگیرت می‌کنند.
حالا این قصه را گفتم که بدانی هر وقت اینجا بارانی می‌گیرد نه قصه گمگشتگی‌ها و هم داستانی‌ها یادم می‌آید، نه طلب و قضا و کمیت‌ها ... اینجا تنها تن کاغذ مانده و خودکار و میل به نوشتن.

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵

«بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان‌ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست
نامی نیست»

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

روز من، روز زن

روزی که بهترین خبرش، خبر آزادی دوستانمان از اوین است تازه آن هم نه همه شان !!!
چشمم را که باز می کنم، اولین کارم دنبال کردن خبرهاست روی این صفحه شیشه ای. بعدش نوبت تبریک ها می رسد، هر چقدر هم روز تلخی باشد نمی شود بدون تبریک بگذرد.
برنامه ام را جوری تنظیم می کنم که حتما از بهارستان رد شوم، نزدیک های ظهر است چیزی حدود دوازده، از میدان شهدا به سمت میدان بهارستان را بسته اند، فقط اتوبوس ها مجازند از آن مسیر بروند. سر خیابان ایران اولین نشانه ها را می بینیم و بعدش به مجلس که نزدیک می شویم از شیشه های اتوبوس می شود بی شمار پلیس فشار دید و بی شمار موتور و بی شمار پلیس سبز پوش ِ باتوم به دست، درست مثل جنگلی شده است که درخت ها نمی گذارند جنگل دیده شود! اینجا هم انقدر پلیس هست که من معلمی نمی بینم !! انگار باز مثل سال گذشته پلیس های عزیزمان این روز را مناسب دیده باشند برای تجمع صنفی خودشان !!!
پیاده که می شویم آرام آرام سعی در عبور از آنجا داریم، از آن عبورها که بیشتر به عبور نکردن شبیه است ! بالاخره از انبوه پلیس های تجمع کننده (!) می توانی تعداد زیادی معلم ببینی که دارند به سمت مترو می روند، ازشان می پرسیم که امروز چرا انقدر پلیس هست؟ روزهای دیگر که تجمع داشتید پس چرا پلیس نبود؟ با سادگی می گویند آخر امروز مدرسه ها را تعطیل کردیم و بچه ها هم در خیابان ریخته اند، پلیس ها برای محافظت از بچه ها آمداند !! انقدر صورتم درد می گیرد که حتی نمی توانم پوزخند بزنم ! حتی تصور اینکه دوساعت دیگر اینجا چه خبر است، دیوانه ام می کند...
می خواهم زنگ بزنم به گلناز، لعنتی ها، اینجا هیچ موبایلی آنتن ندارد ...

مادرانه توصیه می کند که تو نیایی ها، بشین تو خونه ! خوب می داند که اگر بیایم و کارم به اوین بکشد، بعدش چطور خانه تبدیل به اوین می شود ! خوب می داند که در این شرایط با تجمع مخالفم و اگر دلم می خواهد بیایم تنها برای همیاری با دوستانم است ...

حواسم به ساعت هست، الان باید همه آنجا باشند، لابد مثل همیشه با بلندگو برای خواندن بیانیه، آن کیف نایک چقدر خوشگل بود، جوردانا هم یک کیف خوشگل دیگر داشت که دلم را برد، اینجا دنیای مارک هاست، شلوار جین های تامی و حراج ِ بوسینی، عطرهای فلان و سایه های بهمان ... آنجا حتما باتوم هست و توهین و تحقیر، آنجا پلیس هست و دستگیری و شلوغی ... اینجا چهره های خوشرنگ اما مردد برای خرید این یا آن، اینجا ذرت مکزیکی هست و شکلات های خوشمزه ... آنجا ... ؟ نمی دانم. موبایل بچه ها خاموش است. آنجا بی خبری هست و بی خبری هست و بی خبری ...

و باز روزمان با این صفحه ی شیشه ای تمام می شود، به دنبال خبرها از این سایت به آن سایت، سرگردان از این لینک به آن لینک. روز من روز صفحه ی شیشه ای است و وحشت تحقیرهای تاریخی، روز آن زن آلمانی اما روز نان و گل سرخ، روزی که قرار است برای همه ی مان روزی باشد نه مثل روز مادر، روزی باشد برای مطرح کردن خواسته هایمان، روزی برای شنیده شدن ... شنیده شدن ... شنیده شدن ... نه گزیده شدن.

پلیس تجمع 8 مارس را پراکنده کرد
تجمع مسالمت آميز مقابل خانه ملت با خشونت نيروهاي پليس خاتمه يافت
با يورش نیروهای انتظامی به تجمع زنان در مقابل مجلس، بيش از پانزده نفر از زنان دستگير شدند!
پيام تبريک فعالين بازداشت شده جنبش زنان از اوين به مناسبت ۸ مارس
روزجهاني زن، با ورود ماموران به خانه اعضای مرکز فرهنگی زنان آغازشد
اطلاعيه شماره 2 برگزاری مراسم روز جهانی زن 8 مارس 17 اسفند
گفتگوی ادوار نيوز با نسرين افضلی پس از آزادی از زندان
وضعیت جسمانی ژیلا بنی یعقوب در زندان اوین بحرانی گزارش می شود
15 نفر آزاد شدند، 3 نفر همچنان در بند
مراسم تندیس صدیقه دولت آبادی برگزار شد
يك گزارش بد از يك مراسم خوب (گزارشی از مراسم اهداي تنديس جايزه‌ي كتاب صديقه دولت‌آبادي)

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

۱۶ اسفند ۱۳۸۵

خبرهایی از اوین:
6 نفر ديگر در راه آزادي
حال نامساعد بازداشت شدگان زندان اوین
7 نفر ديگر آزاد شدند، کفالت 2 نفر قبول نشد، 18 نفر ديگر همچنان در بند
حال بعضي از زنان بازداشتي خوب نيست
سه تن از زنان بازداشت شده به بند عمومی منتقل شدند
اخبار تکان دهنده از زنان بازداشت شده

خبرهایی از بیرون اوین:
یادداشت پرستو
ارعاب فعالان زن در آستانه روز جهانى زن، گفتگوی ميترا شجاعی با نسرين ستوده، وكيل تعدادى از بازداشت‌شدگان
نامه سرگشاده بيش از 620 فعال سياسي،اجتماعي و فرهنگي به رييس قوه قضائيه در اعتراض به بازداشت گروهي از فعالان حقوق زنان
گفتگويي کوتاه با پرستو دوکوهکي پس از آزادي
قبل از اینکه زمستان تمام شود...
دختران آفتاب ميهمان بند 209 زندان اوين
هماهنگ كننده مقيم سازمان ملل در ايران حمايت خود را از بيانيه‌‏ كميسارياي عالي حقوق بشر اعلام كرد
نسرین ستوده موفق به دیدار قاضی نشد
اعلام نگراني کميسارياي عالي حقوق بشر درباره دستگيري فعالين زن ايران

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

۱۵ اسفند ۱۳۸۵

خبرهایی از اوین :
حال بعضي از زنان بازداشتي خوب نيست
پنج تن از بازداشت شدگان فردا آزاد می شوند
هشت نفر از بازداشت شدگان آزاد شدند
فعالان زن بازداشت شده دست به اعتصاب غذا زدند
تماس تلفنی شش نفر از بازداشت شدگان با خانواده های خود

خبرهایی از بیرون اوین :
فريده غيرت براي آزادي بازداشت‌شدگان تجمع مقابل زندان با يكي ازمسوولان قضايي ملاقات كرد
تجمع دانشجويي در دانشگاه تهران
اعتراض دانشجويي در حمايت از فعالان دستگيرشده زن
در پی بازداشت تقریبی تمامی رهبران جنبش زنان؛
روزنامه کیهان پیروزمندانه از فروپاشی طرح کمپین خبر می دهد

تریبون آزاد در اعتراض به دستگیری فعالان زن
دادخواه از احتمال آزادي 7 بازداشت‌شده تجمع مقابل دادگاه انقلاب خبر داد
اخبار انتشار یافته از سوی سازمان عفو بین الملل درباره دستگیری فعالان زن
حزب سبزهای فرانسه دستگیری زنان را محکوم میکند
كانون مدافعان حقوق بشر بازداشت فعالين زن را محكوم كرد
خبر "سازمان زنان نوبلیست" درباره دستگیری فعالان زن
پيام ايرين خان دبيرکل عفو بين الملل درباره دستگيري زنان درايران ‏‏
اعلاميه عمومي عفو بين‌الملل درباره دستگيري زنان
بيانيه تعدادي از وكلاي فعال در زمينه حقوق بشر


کمپین رهایی فعالان جنبش زنان

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

هذیان

امضا کنید
امضا کنید
امضا کنید

بیانیه پشت بیانیه
تجمع پشت تجمع
بازداشت پشت بازداشت

آن سه نفر را آزاد کنید
این پنج نفر را آزاد کنید
همه ی سی و سه نفر را آزاد کنید
... را آزاد کنید
آزاد کنید

امضا کنید
امضا کنید
امضا کنید

خسته از این همه امضا
بخوابیم کوروش جان، تو هنوز بیداری؟

پ.ن : اگر زنستان باز نمی شود، وبلاگ زنستان باز می شود !
و اکنون www.herlandmag.info

شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵

پنجمین جشنواره بین‌المللی پویانمایی تهران



از فردا تو کانون مهمونی رنگ ها و رویاهاست، من اونجا ولم ! شما هم بیایید !!

سه‌شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۵

- اول اسفنده
+ خب می گی چیکار کنم؟

سه‌شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۵

گاهی لازم می شود از این همه سرب و سیمان و سر و صدا بکنی و بروی جایی که کنار پنجره اش پنج کاکتوس در گلدان های آجری رنگ صف کشیده اند، جایی که بشود چایی به دست از پنجره اش کوه های برف نشسته ی ابلق را تماشا کرد
و دو روزی را خوب بخوری، خوب بخوابی، فیلم خوب ببینی، شعر خوب بخوانی، موسیقی خوب بشنوی و آرام بگیری ...
بله گاهی لازم می شود که عاشق گلدان های آجری رنگ بشوی!

سه‌شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۵



زنگ در را که زندند مثل همیشه دعوا بود که کی در را باز کند، عمو علی که آن روزها فرزند کوچک خانواده بود و هنوز هم هست، در را باز کرد. پست چی ِ کوتاه قد و مو سفید محله مان از روی موتورش پریده بود پایین و بسته را داده بود دستش. تصویر آشنایی بود هجوم ما بچه های قد و نیم قد فامیل به سمت بسته ی بزرگ ! اضطراب اینکه بسته مال کیست؟ آن روزها در این که محتویات بسته فوق العاده است شکی نداشتیم.
همیشه همین طور بود، دامن های رنگ و وارنگ، زرد مال بهاره، سرخابی مال بنفشه و سفید مال من، یک جفت کتانی کوچک برای آرش. یا عروسک های رنگارنگ، قورباغه سبز مال من، خوک صورتی مال بهاره و لاک پشت مال بنفشه، ماشین آبی برای آرش. یکبار انقدر به قیافه ی لاک پشت بنفشه خندیدیم که بزرگترها تاب نیاوردند و توی تاریکی گذاشتنمان پشت در تا بترسیم و کمتر بخندیم، ما اما از ترسمان بیشتر می خندیدیم، آن روزها ما به ترسمان هم می خندیدیم.
بهاره اما دختر خوب فامیل بود و هیچ وقت پشت در نمی ماند، کاری می کرد که همه دوستش داشتند، بهاره همیشه از ما جلوتر بود، زودتر از همه اجازه پیدا کرد موهایش را بلند کند، زودتر از همه به مدرسه رفت، زودتر از همه برجستگی های بدنش نمایان شد و حالا هم زودتر از همه حلقه دستش کرده است. بهاره توی واشنگتن زیر باران بله گفت. هنریک، نامزدش حسابی خوش تیپ و خوش هیکل است، از آن نامزدها که همه دوستش دارند.
بنفشه اما از جنس دیگری ست، جدی است و درونگرا، نمی دانم آخرش فلسفه خواند یا تاریخ، از آن هاست که لبخندهای نابی دارند از بس که دیر به دیر می زندشان. غذای ایرانی دوست ندارد، حرف کم می زند، از هواپیما هم می ترسد. معلوم است که ایران نمی آید هیچ وقت، اما با آرش میانه اش خوب است، میانه اش خوب است که یعنی زنگ می زند و در سه جمله مکالمه را تمام می کند: سلام، خوبی؟ دلم تنگ شده بود. واقعا فقط همین !
آرش کوچولوی آن روزها هم که وقتی ختنه اش کردند با آن شلوار سفید می دوید توی کوچه، حالا برای خودش یک پا همبرگر خور ِ شکم گنده شده است، علوم سیاسی می خواند و دوست دخترهای رنگ و وارنگ عوض می کند و هر وقت کسی می آید ایران می گوید زود برگردید بوش قرار است به ایران حمله کند !

یک چیزهایی را انگار اشتباهی گفتم از آن روز، عمو علی که با بسته آمد توی اتاق تنها کسی که دوید طرفش من بودم، دیگر نه بهاره بود نه بنفشه و نه آرش، آن روزها روزهایی بود که همه رفته بودند، بهاره بعدها گفت اوایل که رفته بودند فکر می کرده آمده بهشت ! معلوم است از زیر موشک باران ِ آن سالها نجات یافتن یعنی به بهشت رفتن ! موشک باران و معلم های بداخلاقی که خودکار لای انگشتهایمان می گذاشتند تنهای خاطره بچه ها از ایران است.
بسته را که باز کردم از ذوق داشتم می مردم، واقعا داشتم می مردم، این هم چیزی بود شبیه همان بهشتی که بهاره می گفت، این همه مداد شمعی و ماژیک و آبرنگ های چند رنگ و بزرگ که فقط و فقط برای خودم بودند، لازم نبود با کسی قسمتشان کنم، مطمئن بودم که دیگر آرش ورشان نمی دارد تا روی دیوار هر چه می خواهد بکشد و بعدش بیافتد تقصیر من و بنفشه. مطمئن بودم که هر رنگی بخواهم توی اینها هست، حتی رنگهایی که اسمشان را هم نمی دانم.
و اولین بار آن روز بود که دستم بوی مداد شمعی گرفت.

پ.ن : دوستان عز یز، من معلم دیوانه ای داشتم که این کار را می کرد، کلاس دوم بودم و هنوز خاطره ی گریه ی آن روز خوب یادم هست.